رزسفید
روزمره گیهای من
Thursday, December 3, 2009
Sagittarius-3
برای بار n ام میگم، هم برای یادآوری خودم و هم برای شما دوستان، خواهش می کنم موقع رویاپردازی و تجسم صحنه های هرچند کوچیک و ظاهرا بی ارزش زندگی، همه حواسمون رو شش دنگ جمع کنیم.همه زندگیمون رو خودمون میسازیم با همین افکار و تجسماتمون.توی یه کتاب* خوندم ما زندگی رو با افکارمون میسازیم و نه با اعمالمون.دیشب از ته ته ته قلبم به این جمله ایمان آوردم.
دیشب یه شب فوق العاده بود.عجیب و غریب.من تجسم خیلی از رویاهام رو دیشب دیدم...خیلی از اون افکاری که شبها موقع خواب توی ذهنم میومدن رو دیشب توی واقعیت دیدم...
مواظب رویاهامون باشیم...
مواظب افکارمون باشیم...
زندگیمون رو همینها میسازن...من مطمئنم...
Tuesday, December 1, 2009
Sagittarius-2
داشتم تند تند کارهام رو انجام میدادم که یک ساعت دیگه که میخوام از شرکت برم بیرون و با توجه به اینکه فردا هم دانشگاه هستم، کارهام رو به یه جایی رسونده باشمشون که صدای آقای رییس گوگولی اومد که داشت به خانم منشی میگفت فلان شرکت رو پیگیری کن که چرا اون اطلاعات رو نفرستاده.هفته پیش که ماموریت بودم اونجا دیدمشون و قرار بود بفرستن مدارک رو و ...
یهو به ساعت نگاه کردم و یاد هفته پیش این موقع افتادم.در کمال صداقت اعتراف میکنم که دلم برای سه شنبه هفته پیش تنگ شد.یعنی دقیق دقیقش دلم برای سه شنبه و چهارشنه و پنج شنبه و جمعه و شنبه هفته پیش تنگ شد.برای شب چهارشنبه بیشتر از همه و برای شنبه کمتر ازهمه.ولی خوب دلم تنگ شد دیگه...هر چند اون دوتا شیت نقشه پر از دیتیل پدرم رو درآوردن ولی خوب توی این دنیا برای هر چیزی باید بهایی پرداخت کرد...بهایی که پرداختم دربرابر اونچه به دست آوردم خیلی خیلی ارزون و کم بود...
یادش به خیر.خوش گذشت...
پ.ن:این پست فقط به منزله یادبود و ثبت در تاریخ نگاشته شده و ارزش دیگری ندارد!
دلم شکلات میخواد در حد بنز...
Friday, November 27, 2009
Sagittarius-1
کاش این مردم دانه های دلشان پیدا بود...
یعنی عاشق این جمله هستم.به نظرم گیر خیلی از ماها توی پیدا نبودن دانه های دلمونه.اگه خیلی راحت و بدون سیاست و نقاب حرف دلمون رو میزدیم و اون حرف رو پشت هزارتا نقاب و جمله ها و دلایل قلنبه سلنبه قایم نمی کردیم مطمئنم دنیا الان خیلی جای بهتری بود و آدمها هم حالشون خیلی بهتر بود.
حالا من امشب قراره یکی از این مسائی رو که ظاهرا پشت نقاب قایم شده رو ته و توش رو دربیارم.اگر موفق شدم که بپرسم و اگر موفق شدم به جوابش برسم، فردا هم اون مساله رو براتون مینویسم و هم جوابش رو.اگر به جایی هم نرسیدم که شتر دیدی، ندیدی!
اگر از احوالات من بخواهید ملالی نیست جز دوری عزیزان!حالا این عزیزان کیا هستن و چند نفر هستند، بماند!ولی بیشوخی بهترم.دارم سعی می کنم خودم رو جمع و جور کنم.فهمیدم که این حال و احوالات سینوسی من هر چند وقت یکبار میاد و میره.حالا باید اقدامات لازم رو برای جلوگیری از ورودش بیاندیشم!
این چند روزه اتفاقاتی افتاد که بهم نشون داد اغلب مسائل زندگی من هی تکرار میشن.مثل یه صحنه تکراری و جالبتر اینکه فهمیدم من هربار در مواجه شدن با این مسائل تکراری، عکس العملهای تکراری نشون میدم و شاید این کلید حل معما باشه که اگه عکس العملهام رو عوض کنم شاید اون مسائل تکرار نشن و یا حداقل یه جور دیگه تکرار بشن!
امروز ظهر نشسته بودم و داشتم یه طرحی میزدم و همزمان ذهنم هم مشغول اتفاقات از سه شنبه به این طرف بود که موبایلم زنگ خورد.یکی از همکلاسیهای دانشگاهم بود.این خانم از من فکر کنم یه ده، دوازده سالی بزرگتره.مجرده و کلی ژیگوله برای خودش.همیشه چیتان و به خودش رسیده و مرتبه.یه اعتقادات خاصی هم داره.همیشه نماز میخونه و اعتقادات قوی داره.ترم دومشه ولی چون مرخصی گرفته بوده یک ترم الان بیشتر واحدهاش با منه.با دانشگاه و کادرش و دانشجوها هم حسابی آشناست.روز اول اون اومد سراغ من و کلی همیشه هم هوام رو داره.منم خیلی دوستش دارم.چند روز پیش داشت میرفت نماز بخونه که به منم گفت بیا.بهش گفتم من با خدا قهرم، نمیام نماز.البته به شوخی و خنده گفتم.پرسید چرا؟گفتم به خاطر اینکه انگاری خوابه، پیر و فرتوت شده.هیچ چیزی نمیبینه و نمیشنوه و وقتی نمیتونه این همه بنده رو ساپورت کنه برای چی اینهمه آدم ریخته توی این دنیا و ...اونم گفت تو بهش نزدیک شو، قول میدم جوابت رو میده.بهش گفتم من مدتهای خیلی زیادی به خدا نزدیک بودم.خیلی نزدیک.ولی اون زد پس کله م.حالا هم نه فقط توی زندگی خودم بلکه دور و اطرافم دارم نشانه های خواب بودن خدا رو میبینم.برای چی من بهش نزدیک بشم؟فعلا باهاش کاری ندارم...
همکلاس جان هم کلی باهام حرف زد و راه حل بهم داد و گفت این کارها رو امتحانی انجام بده یه مدت و ...
خلاصه گذشت تا امروز ظهر که زنگ زد بهم و گفت امروز روز عرفه ست.خیلی روز بزرگیه.تو که انقدر به انرژی اعتقاد داری و یوگا و مدتیشن می کنی، یادت باشه امروز انرژی خیلی زیادی توی دنیاست.تو هم به این انرژی بپیوند.یکی شو باهاش...گفت از دیشب توی فکرتم.کلی برات دعا کردم.داشتم امروز نماز میخوندم همش جلوی چشمم بودی.حالت خوبه؟نگرانتم.(حالا این خانم از مشکلات و مسائل من اصلا خبر نداره.از من فقط اسم و فامیلم رو میدونه و اینکه رشته م معماری بوده!)پرسید اعمال عرفه رو انجام دادی؟گفتم نه.چی هست اصلا؟!گفت هیچ سالی روز عرفه ندیدی تلویزیون دعای عرفه رو پخش می کنه؟گفتم نه.من اصلا تلویزیون نگاه نمی کنم.(تنها باری که روز عرفه تلویزیون رو همش نگاه میکردم اون سالی بود که سسل رفته بود مکه و من به هوای اینکه ممکنه ازش فیلمبردای شده باشه، تمام اون سال تمام برنامه های راجع به حجاج رو دنبال میکردم!)خلاصه گفت نماز بخون و دعای عرفه رو بخون و ...
بعدش که تلفن رو قطع کردم و فکر کردم خیلی حس خوبی بهم دست داد.فکر اینکه یه آدمی که چیز زیادی از من نمیدونه توی نماز و نیایشش من یادش بودم و برام دعا می کنه و امروز که روز بزرگیه رو یاد من بوده.انقدر حس خوبی بهم دست داد که پاشدم و رفتم غسل کردم و نماز خوندم و دعای عرفه رو خوندم و دعا کردم...(با اینکه اعتقاداتم به این مسائل به شدت کمرنگ شده)
خیلی حس جالبی بود.حالا خدایا اگه بیداری و خواب نیستی و خسته نیستی و وقت داری، میخوام بهت بگم به خاطر این لطف این دوستم، ثوابش رو برای اون بنویس و مراد دل اون رو هم بده!
جوابدونی:
-گیتی جان لپ تاپ من مارکش TOSHIBA هستش.جدید هم نیست.مال چهار ساله پیشه.من هی بهش قطعه اضافه کردم و قطعاتش رو آپ گرید کردم.پس لپ تاپ من گزینه مناسبی برای تو نیست.من اطلاعات جدیدی درمورد لپ تاپها ندارم.ولی فکر کنم مارک VAIO اون چیزی که تو میخوای رو داشته باشه.
-آرام جان ممنون از ایمیلت.درمورد ایمیل باید بهت بگم که این وبلاگی که من قراره توش خصوصی بنویسم رو باید حتما آدرس ایمیل جیمیل داشته باشی تا بتونی بخونیش.اگه نداشته باشی من نمیتونم به هیچ آدری ایمیل دیگه ای برات دعوتنامه بفرستم.وبلاگ های خصوصی نویس بلاگر رو فقط با ایمیل جیمیل میتونی واردش بشی.برای همین باید برام آدرس ایمیل از نوع جیمیلش بذاری!(قابل توجه دوستانی که آدرس ایمیل یاهو گذاشتن.من با ایمیل یاهو نمیتونم شما رو به اون وبلاگ دعوت کنم!!!)
در مورد داروی میگرن هم باید بگم که من مدتیه دیگه دارو مصرف نمی کنم.چون احساس می کنم دارو درد رو خفه می کنه و از بین نمیبرتش و فقط جلوی پخشش رو می گیره و درد در وجود من باقی می مونه و یه جور دیگه خودش رو نشون میده.برای همین هر وقت درد دارم تا جایی که بتونم دارو نمیخورم تا درد از بدنم خارج بشه.و جالب اینکه از موقعی که تصمیم به این کار گرفتم با اینکه احوالاتم خیلی بدتر از قبله ولی سردردهای میگرنیم خیلی خیلی کمتر شده.(بزنم به تخته!!!)ولی اون موقعها یا اکسادرین میخوردم یا سوماتریپتان.
پ.ن:ثمین جونم کجا رفتی آخه؟!
Friday, November 20, 2009
Scorpio-7
واقعا دستم درد نکنه...
نه یه ذره، حتی یه خط، روی پوستری که فردا عصر باید طرح اولیه ش رو تحویل بدم، کار کردم، نه یه کلمه درس خوندم، نه به کارهای شخصیم رسیدم!
حالا منم و پوستری که حتی یه خط هم نداره و هنوز هیچ ایده ای هم براش ندارم و نمیدونم فردا عصر چی باید تحویل بدم؟!همه امیدم به فردا صبحه که شاید توی شرکت بتونم روش کار کنم.یعنی امیدوارم این مغز یخزده م دیفراست بشه تا بشه از توش یه چیزی درآورد!
فقط طرفهای ظهر مقدار متنابهی عر زدم و برای خودم دلسوزی کردم...بعدش هم ولو شدم عین این بیحسها!
اومدم یه ذره مدیتیشن کنم شاید یه ذره حال و روزم بهتر بشه، هیچ تمرکزی نداشتم و نتونستم تمرکز کنم!!!
تنها کاری که انجام دادم این بود که دراز کشیدم و خوابهای عجیب و غریب دیدم...کلی از صبح تا حالا توی دلم فریاد زدم...تمام وجودم پر از احساسات ناخوشاینده.میدونم ضرر اینها فقط به خودم برمی گرده ولی الان واقعا بریدم...
اتاقم وحشتناک بهم ریخته س.یعنی یه چیزی میگم و یه چیزی میشنوی!کلی لباس کثیف دارم که نشستمشون.نمیدونم فردا چه جوری باید برم سرکار.خودم هپلی م.همش یاد عاشورا تاسوعای پارسالم و هتل اوسون...
از صبح، نه از دیشب موبایلم رو گذاشتم روی سایلنت.حوصله هیچ کسی رو ندارم.یه جورایی دلم میخواد نباشم...
سرم منگه منگه.پاشدم یه لیوان چایی خوردم که افاقه نکرد.عین این خل و چلها پاشدم و لاکم رو پاک کردم و یه لاک زرشکی جیییغ زدم به ناخنهام!
دلم میخواد پاکت سیگارم رو بردارم و با یه ماگ گنده چایی برم یه جای سرد و هی سیگار دود کنم و هی چایی بخورم.ولی تنهایی نه، دلم میگیره بدتر.حوصله اون بنده خدایی که هی زنگ میزنه و میدونم میخواد بگه بیا بریم بیرون رو هم ندارم.میدونم که این برخورد اصلا قشنگ نیست.چرا یه آدم دیگه ای که اصلا در جریان مسائل من نیست باید شاهد همچین برخوردی از من باشه؟من بیحوصله و مشکلدارم به اونچه؟مگه تقصیر اونه؟!ولی راستش الان اصلا دید خوبی نسبت به آقایون و جنس مخالف ندارم. برای همین موبایلم رو سایلنت کردم.حوصله گلی که زنگ میزنه و اصرار داره برای مهونی امشب برم خونه شون رو ندارم.سایلنت میکنیم، سایلنت...
دلم میخواد یکی بیاد و محکم موهام رو بگیره و بکشه و همینجوری با همین تاپ و شلوار زپرتی ببرتم توی این هوای سرد، انقدر وایستونتم توی این هوا تا یخ بزنم، تا شاید بیدار بشم و به خودم بیام...
الان اون روی مازوخیسمی وجودم بیدار شده...شاید اشتباهم اینجاست که منتظرم یکی بیاد و من رو ببره.شاید درستش اینه که خودم پاشم و خودم رو ببرم..
خودم هم نمیدونم دلم چی میخواد...دلم هدیه رو میخواد الان...آخ هدی...کجایی الان؟در چه حالی؟شش ساله ازت بیخبرم...چقدر این روزها بهت احتیاج دارم...
کی میگه من قویی هستم؟کی بود به من میگفت خوش به حالت رزی که انقدر قوی هستی؟!نه عزیزم اشتباه کردی.من اصلا قوی نیستم.الان یه آدم درهم شکسته داغونم.آدمی که هیچ کدوم از چیزهایی که درباره تفکر مثبت و افکار و اعمال و احساسات یاد گرفته الان به دردش نمیخوره و نمیتونه توی زندگیش پیاده شون کنه.حداقل امشب نمیتونم...
موهام رو با یه کلیپس جمع کردم بالای سرم و دارم آهنگ گل گلدون رو گوش میدم.نمیدونم چقدر زل زده بودم به ناخنهای زرشکیم، ولی بعدش هرچی فکر کردم که اون موقع به چی فکر می کردم یادم نیومد!!!
کاش مامانم سکته نکرده بود...کاش مثل سه ساله پیشش بود...
میدونم احساس تنفر من فقط تنفر رو به سمت خودش برمی گردونه، ولی الان پر از تنفر و حرصم...
امروزم رو به باد دادم و هیچ کاری نکردم...فقط میسپرمت دست دنیایی که میگن دارمکافاته...همون دنیایی که من دارم مکافاتش رو پس میدم.دیر و زود داره ولی سوخت و سوز نداره...
Thursday, November 19, 2009
Scorpio-6
-دیروز یکی از همکلاسیهای کلاس خودشناسیم اومده و بهم میگه رزی جان خط چشمت تتو هستش؟بهش میگم نه، چطور مگه؟میگه آخه همیشه یه جوره!
البته این حرف رو از چند نفر دیگه هم شنیده بودم، حالا من نفهمیدم این خوبه یا بد؟!خوبه که من توانایی این رو دارم که همیشه خط چشمم رو یه جور بکشم؟یا بده که همیشه یه مدل تکراری خط چشمم رو می کشم؟!البته وقتی مهمونی یا بیرون میرم مدل آرایش و خط چشمم نسبت به سرکار اومدن و دانشگاه رفتن و کلاس رفتنم طبیعیه که فرق کنه! خلاصه نتیجه این شد که امروز صبح که داشتم میومدم سرکار، به خودم یه حال اساسی دادم و مدل آرایشم رو عوض کردم.موقع سرکار اومدن آرایش من خلاصه میشه توی خط چشم و رژلب و یه رژگونه ملایم.خط چشم رو که همیشه می کشم.اصولا خوشم میاد خودم رو توی آیینه ببینم و مرتب باشم و خواب آلو نباشم!باور کنین تاثیر داره.هم توی روحیه خودتون و روی محیط اطراف!
امروز یه سایه ملایم که بگی نگی توش اکلیل داره زدم، رنگش هم توی مایه های طلایی مسی هستش(البته خیلی محوه و برقهای اکلیلش بیشتر معلومه)ریمل زدم، خط چشمم رو یه ذره مدلش رو تغییر دادم، رنگ رژگونه م رو تغییر دادم، پوستم رو یه ذره زیرسازی کردم، رنگ رژلبم رو هم تغییر دادم.یکی از کارهایی که من همیشه انجام میدادم و خیلی وقت بود انجام نداده بودم، ترکیب کردن لوازم آرایش با همدیگه س.مثلا دوتا رژلب رو با هم ترکیب میکنم و یه رنگ جدید از توش درمیاد.در مورد لاک هم همینطوره.امروز دوباره دست به کار شدم و بعد از مدتها دوتا رژلب رو ترکیب کردم روی لبم و یه رنگ جدید ساختم!خودم که خوشم اومد!!!
-پریروز با خاله جان نهار رفتیم بیرون.بعدشم رفتیم خانه هنرمندان و به قول خاله جان کافی خوردیم.(البته ایشون کافی خوردن و من که به علت میگرن جان مدتهاست از خوردن کافی محرومم، اول چایی محبوبم رو خوردم و بعدش هم با اجازه تون فکر کنم بعد از چهار ماه لب به بستنی زدم و یه شکلات گلاسه توپ زدم بر بدن!که البته از تبعات اون نهار خوشمزه و سنگین و شکلات گلاسه بعدش این بود که از پریروز تا حالا نتونستم غذا بخورم.انقدر که احساس سنگینی می کنم!)خلاصه بعد از خوردن کافی به همراه کلی صحبت و البته چند قطره اشکی هم که من ریختم و کلی درددل و ...رفتیم و یه نگاه به فروشگاههای توی ساختمون خانه هنرمندان انداختیم و حاصلش خریدن یه انگشتر عجیب و غریب قدیمی با پایه نقره و طرحهای عجیب و غریب و یه سنگ گنده قرمز روشه!یعنی همچین که انگشتره رو دیدم دیگه هیچی ندیدم!منم که به رنگ قرمز و صورتی و همخانواده هاشون آلرژی دارم و محاله یه چیزی این رنگی ببینم و هیجان زده نشم!خلاصه از اون روز تا حالا غریبه و آشنا، هی راجع به انگشترم با من صحبت می کنن!!!خیلی عجیبه.توی دانشگاه پسرهایی که تا حالا یه کلمه هم باهاشون حرف نزده بودم، میومدن و راجع به این انگشتر با من صحبت می کردن.یکی از استادها هم چشمش این انگشتره رو گرفته بود.خلاصه که داستانی داریم با این انگشتره!!!یکی میگه طلسمه، یکی می گه انگشتر محبته، هر کی یه چیزی می گه.برای من مهم نیست این انگشتر چیه و از کجا اومده.مهم اینه که من دوسش دارم و امیدوارم اگه قراره اثری داشته باشه، انرژیش مثبت و روان باشه.همین!!!
-گفتم پسرهای دانشگاه، یه چیز دیگه هم بگم.به نظر من جو دانشگاهها نسبت به اون موقعی که من دانشجو بودم(من سال 77 درحالیکه 17 ساله م بود رفتم دانشگاه)،خیلی تغییر کرده.خیلی خیلی زیاد.هم از نظر برخورد دختر و پسرها با هم و هم از نظر نوع پوشش ظاهری و هم از نظر آزادی روابط توی دانشگاهها.خیلی عجیبه که نه به آرایش کاری دارن و نه به لاک های جیغ ناخن و نه به شلوارهای پسرها که داره از پاشون میوفته و نه به باهم بودن دختر و پسرها توی بوفه دانشگاه و صمیمانه نشستنشون.موضوعاتی که سرکلاس مطرح میشه هم خیلی بی پرواست.هرچند حداقل توی مقطع تحصیلی من و توی اون گروهی که من هستم، پسری که شلوارش داشته باشه از پاش بیوفته یکی بیشتر نیست و بقیه مردونه و بزرگسال هستن.ولی توی بقیه رشته ها فراوون هستن این گونه فرزندان عزیز این مرز و بوم!خلاصه که بسی تعجب زده و حیرانم من!مگه چند سال گذشته از اون موقع؟!این همه تغییر؟!!!
-اگه الان اوضاع مملکت اینجوری نبود و بدون حجاب میشد رفت بیرون از خونه.من امروز اون پوتین ساق بلندهای پاشنه بلند قهوه ایم رو پام می کردم با اون دامن قهوه ای زمستونیم رو.اون تاپ بافتنی کرم رنگم رو هم می پوشیدم!موهام رو هم که دیگه داره از شدت بلندی ب اس ن م رو نوازش می کنه!!!رو بدون سشوار کشیدن، همینجور وحشیانه میریختم دورم(موهای من حالت داره و تا وقتی اتو یا سشوار نکشم، حالت داره و بینگول بینگوله!)پالتوم رو هم می پوشیدم و شالگردن کرمم رو هم می بستم دور گردنم و با کیف لوویی ویتانم میومدم سرکار!!!
چه هوس بچه گانه و لوس و خامی!!!
-مخاطب خاص:شاید ظاهرا کار ما با هم تموم شده باشه.شاید ظاهرا قراره دیگه همدیگه رو نبینیم.درسته که هرکدوم داریم زندگی خودمون رو می کنیم و سرمون به کار خودمون گرمه.درسته که دیگه حتی از اطرافیان هم سعی می کنم آمار خودت و زندگیت رو نشنوم.هر چند نمیدونم چرا هرکاری می کنی، یکی پیدا میشه که به صورت کاملا ناآگاهانه به من خبر میده و من به صورت غیر مستقیم می فهمم داری چیکار می کنی!ولی این رو بدون جناب آقای سابقا رفیق!که فعلا رفتی توی این جو و داری باهاش پیش میری و ظاهرا هم راضی و خوشحال هستی، درسته که هنوز خیلی از زوایای وجودت برام ناشناخته مونده، ولی این رو خوب فهمیدم که این جو هم یه روزی برات تموم میشه.فکر نمی کنم آدرس اینجا رو داشته باشی و یا اگه داشته باشی هم فکر نکنم اینجا رو بخونی، ولی یه چیزی رو خوب میدونم.میدونم که من و تو با هم کارما داریم.این رو مطمئنم.خیلی هم مطمئنم.یه روزی شاید توی این دنیا و شاید توی یه دنیای دیگه، من و تو در مقابل هم قرار میگیریم دوباره.نمیدونم با چه نسبتی و توی چه هیبتی، ولی مطمئنم که بازم باهم رو به رو میشیم تا کارماهامون رو با هم بسوزونیم.این رو مطمئنم...
-کامنتهایی که توشون آدرس ایمیلتون رو برام گذاشته بودین رو خوندم ولی تایید نکردم.برای همه اونهایی که برام ادرس ایمیل گذاشته بودن دعوتنامه میفرستم(البته وقتی اون وبلاگ رو نوشتم!)مواظب خودتون باشین و تعطیلات خوش بگذره!!!
پ.ن:اطلاعات بیشتر در مورد کارما.